نفس های بی هدف

دلت را بتکان
دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت

تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت تالاپی می افتد زمین

بذار همان جابماند

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم تراگر بتکانی

تمام کینه هایت هم میریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها وآرزوهایت

محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد

حالا آرام تر،آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند

کافی ست؟

نه هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟

حالا این دل جای اوست …دعوتش کن

این دل مال اوست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا

وحالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

مشتی خاطره و یک او

خانه تکانی دلت مبارک

+نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت11:43توسط محمد |
ت و ل د ت م ب ا ر ک
از وقتی حضورت معنای زندگیم شد

محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را

در وجود مهربانیت معنا کردم

از بودنت برایم عادتی ساختی که

بی تو بودن را هرگز باور نمی کنم

چه خوب شد که به دنیا آمدی

و چه خوب تر  شد که دنیای من شدی

بدان که همیشه در قلب منی...

 

 

                                                  تولدت مبارک....

                                                  تولدت مبارک...

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت22:32توسط محمد |
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
صبر  و باز هم صبر و باز هم صبر ....

تنها واژه ای که این روز ها به آدم امید می دهد،صبر است...صبری که با روح و جان آدم بازی می کند و آدم را تا مرز  دیوانگی و جنون می برد اما احساس می کنی هنوز  چند قدمی  با آن فاصله داری،هنوز به آن نرسیدی و طی کردن این فاصله  چقدر لذت بخش است ..تنها به خاطر امیدی که بهت می دهد..تنها به خاطر ایرانی که روزی خانه ی امید  بود.....تنها به خاطر ایرانی که امید را معنا می کرد...

 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام
صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

پی نوشت ۱:بعضی وقت ها حافظ بدجوری زبان دل می شود!!

 

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت1:15توسط محمد |
چه خبر است!!!!
وسط این روز های کذایی  که مثل خوره به جان آدم افتاده است بی حوصلگییم به انتهای خود رسیده است..دوست داری بنویسی از همه چیز و از همه آدمک ها ... از داستان هایی که هر روز برای خودت می سازی ولی شب نشده تمام می شود...از پار چه های سبزی که دوباره چشمانم بهش افتاد... ولی دستت به نوشتن نمی آید،می زارم برای بعد.... این نامه ی یکی از دوستان است که خیلی به دلم نشست،این نامه را  برای میر حسین موسوی نوشته است.. ..

جناب آقای مهندس میر حسین موسوی:
سلام،

خداقوت! اگر از حال ما خواسته باشید باید عرض کنم به از پیشیم هرچند داغ ندا و نداها را بر پیشانی دروغ بافان سرخ تر از همیشه میبینیم.
آقای مهندس غرض از این نامه شکایت بردن به خدا نیست، که سرنوشت هر قوم به دست خویش است.
آقای مهندس هدفم از این نامه پاچه خواری و دست بوسی نیست ؛ چرا که خوب میدانم که هم از آدمهای ذلیل و برده صفت خوشت نمی‌اید و هم اینقدر شخصیت داری که اگر کسی‌ خواست دستت را ببوست به او بگویی "از این گناهان بی‌ لذت دوری کنید".
آقای موسوی نمیخواهم با این نامه از تو یک بت بسازم چه باور دارم و به چشم دیدم که بت شکنی!
جناب میرحسین، من نمی‌‌دانم حال تو با این حصر چگونست اما بی‌ پرده بگویمت حال ما از پیش از انتخابات بسیار بهتر است،(بماند که هنوز برای `ندا‌ها ` سیاه پوشیم).
میر حسین عزیز می‌پرسی‌ چرا؟ برای اینکه تو و مردم ایران کاری کردید کارستان!
ابروی در خطر مردم ایران دوباره محترم و مصون از دریوزه گری شده! همه جای دنیا با چشمان گرد و دهان باز اخبار ایران را دنبال میکنند .

یک مالزیایی به من گفت "عجب مردم شجاعی هستید".
یک اندونزیایی به من گفت : "من فکر می‌کردم احمدی نژاد مسلمان است"
میر حسین جان، راستش رو بخواهی من باور دارم اگر تقلب نمی‌کردند و شما رئیس جمهور میشدی، در طی‌ ۴ سال که سهل است در طی‌ ۸ سال هم نمیتوانستی اینقدر به جامعه ایرانی‌ خدمت کنی‌ که در طی‌ این ۱۵ روز بد از ۲۲ خرداد کردی.
دلیلش را میپرسید؟ در جواب میگویم بیایید خیال کنیم! خیال کردن که گناه نیست!
بیایید خیال کنیم رای‌ها رو بدون کلک میشمردند، خوب طبیعتا هیچ "آقا"ایی هنوز صبحانه نخورده برای شما تبریک نمیفرستاد.میرحسین جان ! در مراسم تحلیف به شما گفته میشد که خیلی‌ خوش حال نباشید، فقط ۴ سال است. تازه هر چه تصویب راجع به جرم سیاسی ،آزادی بیان و قلم، اجرای قانون اساسی‌ داشته باشید ما `وتو` می‌کنیم. بعد هم یواش در گوشی به شما گفت میشد `خاتمی یادت نره `.
خوب این داستان ۱۲ سال پیش بود که هر چند تلخ و تکراری باز بهتر از قبل مینمود چرا که‌ از نظر من که دفعه پیش رای ندادم و برای بسیاری مردم که بعد از سالیان سال یا برای اولین باررای دادند این مساله مهم بود که باید از نابود کردن جمهوری به دست احمدی نژاد جلوگیری کنیم. پس مردم آمدند که جمهوری از بین نرود.
بیایید خیال کنیم شما رئیس جمهور میشدی،اونوقت چطور میتونستی چهره عوام فریبان را به مردم نشان دهی‌ آنگونه که فقط در طی‌ ۱۵ روز نقاب از چهره کسانی‌ افتاد که همه مردم پشت سر آنها نماز میخواند ند.
میر حسین عزیز ! با واقعیت‌هایی‌ که مردم به چشم دیدند و نقاب‌هایی‌ که از چهرها فرو افتاد خیلی‌ زودتر از آنچه ما فکر میکردیم، درخت این همدلی در ۲۲ خرداد نه فقط شکوفه که بار داده!
میر حسین! با زور میشود مقابله کرد ، با تزویر سخت بتوان جنگید. خوشبختانه حالا این تزویر ضعیف شده!! مادر ۷۵ ساله‌ام میگوید " اینها که کارهای محمد رضا پهلوی رو تکرار میکنن`
ما از این انتخابات همین جمله مادرم و مادرانمان را طلب میکردیم که به آن رسیدیم، ما مردم به اتفاق درایت و شهامت تو برنده این روز بزرگ هستیم.
میر حسین! هر چند نام تو را از اوراق خط زدند، درعوض به صف بزرگان نهضت مشروطه خواهی‌ این ملت درامدی.
زنده باد ایران !
 
 
+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت2:8توسط محمد |
شنبه سیاه...
مطمئنم که 30 خرداد رو هیچ وقت در زندگیم فراموش نخواهم کرد..با این که همیشه از خرداد بدم می اومد ولی خاطره ای در اون برایم ثبت شد که یقین دارم هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد....روزی که نمی شد از قبل پیش بینی کرد که چه جوری شب می شود..با اون صحبت هایی  هم  که جمعه  شده بود که دور از انتظار هم نبود و از قبل زمزمه هایش می آمد با خودم فکر می کردم که نتوانسته باشد خوب عمل کرده باشد و خوب عدالت را اجرا کرده باشد...و تظاهرات و راهپیمایی ها مثل هفته ی گذشته حتی با شور بیشتری  ادامه داشته باشد..ولی وقتی از صبح حضور بیش از حد نیرو های پلیس رو در خیابان ها می دیدی باید  متوجه می شدی که روزی متمایز با بقیه روز ها است...هرجایی که چشم نگاه می کرد پلیس رو می دید که با تمام تجهیزات آمده بودند که نگذارند تجمع و راهپیمایی  صورت بگیرد ..چرا که دیروز رهبر اتمام حجت کرده بود..اما قانون برای هیچ کسی اهمیت ندارد..قانون چی بیان کرده است مهم نیست مهم حرف رهبر است....یاد این جمله ی امام افتادم که هیچ اولویتی بالاتر از رعایت قانون وجود ندارد...همیشه خیلی زود دیر می شود و وقتی همه ی راه ها بسته می شود تازه به فکر چاره می افتیم که کاری کنیم..به این فکر می افتیم که چه زمان ها و موقعیت هایی رو از دست دادیم که دیگر بر نخواهد گشت.. اعتماد مردم ازبین رفت..دیگر نظام اون پایگاه مردمیش رو نخواهد داشت...امید ها ناامید شد...اما هیچ کدام اهمیت ندارد مهم حفظ قدرت است..همین طور که ساعت نزدیک 4 می شد حضور پلیس ملموس تر و بیشتر می شد...اصلا فکرش رو نمی کردم که با حضور این همه پلیس باز مردم  شروع به راهپیمایی کنند ..ولی وقتی چشمم به مردمی که شروع به راهپیمایی کرده بودند افتاد به خودم افتخار کردم که با هم چین انسان هایی که از هیچ چیزی نمی نرسند و برای گرفتن حقشون آمده بودند هم وطن هستم... اما تلخی این روز از این جایی شروع می شود  که می دیدی چه جوری مردم روی زمین می افتند ویا مجروح می شدند...خیلی سخت است که ببینی هم وطنت مورد حمله قرار می گیرد و یا زخمی می شود  و تو کاری از دستت بر نمی آید.. حمله کردن به مردمی که دستشون خالی هست فکر نکنم کار سختی باشه....مردمی که نه برای درگیری آمده اند نه برای در گیر شدن..ولی خیلی راحت با آن ها برخورد های وحشتناک می شود..انگ اغتشاش گر هم بهشون زده می شه.. اما اگر دست مردم خالی است و یا سلاحی ندارند  ایمان و انگیزه شان پر است به  حدی که حتی حاضرند جان خود را بدهند....ایمان به پیروزی در بین آن ها موج می زندوقتی که متحد می شوند دیگر هیچ چیزی جلو دارشان نیست و هر دشمنی رو به زمین می زنند..... چه به جان می نشیند این شعار که: 

ایرانی می میرد    ذلت نمی پذیرد......

جایی خونده بودم  که حضرت علی می فرمایند :در شگفتم از کسی که امید به رحمت مافوق خود دارد،چرا به زیر دستان خود رحم نمی کند...

 

پی نوشت 1: ترانه ای انقلابی از استاد شجريان برای تمام این سختی ها مرهمی است..

 شب است و چهره ميهن سياهه

نشستن در سياهي ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجويم

که هر کي عاشقه پايش به راهه

برادر بي قراره

برادر شعله واره.....

 

پی نوشت 2:بیانیه ی شماره ۶ موسوی رو می زارم در ادامه ی مطلب  در جواب  به بی قانونی ها..
ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت1:36توسط محمد |
حیران...

تمام شد..

و این هم آخرین خبر از شبکه ی بی بی سی نیوز:

شور و غوغای خیابانی،مناظره های کاندیدا،کاندید شدن آقای میر حسین موسوی و پیام ها ونامه های اشخاص مهم وتبلیغات شهرستانی فقط بازیچه ای برای کشاندن جوانان و مردم ساده ی ایران به صندوق های رای بود.پایان رقابت ها معلوم شد و آقای احمدی نزاد4 سال دیگر تمدید شدند....

..حتی خیال این که می خواد 4 سال دیگه ریس جمهور باشه آدم رو رنج می ده چه برسه به این که باید باوررکنی که آقا ریس جمهور ما شده است...کاشکی یکی از کاندیدا ازش می پرسید به چه قیمت و جرئتی تونستی این کارو بکنی..چه جوری تونستی با رای و احساس مردم بازی کنی..متاسفم برای خودم که مثل یک ادم ساده توی آفتاب توی اون گرما رفتم  و رای دادم...کاش شناسنامه ام همون بدون مهر می موند...متاسفم برای اون همه احساس و نشاطی  سبزی و امیدی که که همش مثل یک چشم به هم زدن بر باد رفت.... دیگه باید رفت و سبز ها رو جمع کرد....در واقع باید امید رو جمع کرد..دیشب هرکی کوچک ترین رنگ سبز نشانه ی موسوی رو داشت باز داشتش می کردن...کاش می شد خوابید و دوباره که بیدار می شی همه چی همون طور که می خوای شده باشه...بعضی وقت ها زندگی همون طوری که فکرش رو کی کنی برات می گذره ..خوب و عالی..همه چی طبق خواسته هات پیش می ره...هر جور که دوست داری برات هست ولی یک دفعه ورق بر می گرده و دنیا رو سرت خراب می شه...درست مثل بازی حکم...کاش می شد بهم می گفتن همه ی این شعار های "اول هفته احمدی رفته" "موسوی با 30 میلیون ریس جمهور ایران".... یا بیرون رفتن و بی خوابی کشیدن ها و یا بحث ها یا تبلیغات واقعی بود نه بازی یا خواب...متاسفم برای این که پرنده ی خوشبختی از جلوی چشمام پر زد و رفت وتا 4سال دیگه بر نخواهد گشت...همیشه می گفتن بیگانه ها و آمریکایی ها مخالف انتخابات بودن اما حالا که مردم معترضند چه جوابی دارند؟؟؟چه راحت روزی رو که می شد به خاطره ای ماندگار برای همه تبدیل شود به یکی از سیاه ترین روز ها  که جلوی چشمات هم وطنت رومیزدن  تبدیل کردند... یکیشون بهم حرفی زد که با تمام وجود سوختم و هیچ جوابی براش نداشتم. داشتم با یکی حرف می زدم که گفت:مناظره تمام شد ایشا..4 سال دیگه..

کاش می شد هنوز لبی پر ز خنده و دلی پر ز امید داشت.....فقط  موسوی بازم دوست دارم..چه اول بشی چه آخر...

 

پی نوشت 1:این پست دیروز نوشتم تا بزارم ولی گفتم بزاز تا شب صبر کنم شاید اتفاقی بیفته...ولی...

پی نوشت 2:دیشب مثلا شب جشن ملی ما بود..مثلا ریس جمهورمان انتخاب شده بود و باید جشن می گرفتیم...با کتک زدن مردم و قطع کردن موبایل ها  وبی حرمتی ها خوب پذیرایی کردند از مردم..خوب اینم قسمت ما ایرانی هاست دیگه...

پی نوشت 3:دیشب اگه صحنه ای که خودم با چشمم دیدم رو کسی برام تعریف می کرد عمرا باور می کردم...با باطوم ناموس مردم بی دلیل می زدن.....بابا بازم به شرف اسرائیلی ها.....

پی نوشت 4:به قول یکی از دوستان نویسنده به نفس تنگی افتاده.....

پی نوشت ۵:فقط باید بگیم:ایاک و الظلم لمن لیس له الا الدعا

پی نوشت ۶:این دو روز پرم  از این شعر....  

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پای خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندن ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذر

غمی افزون مرا بر غم هاا

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تابر دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بام برارم از دل

وای این شهر چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگی زد

 قطره ای کو  که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان آبی زد.

مثل این است که شهر نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

هردم این بام برارم از دل

وای این شهر چقدر تاریک است

اندکی صبر سحر نزدیک است

اندکی صبر سحر نزدیک است.....

 

+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت11:46توسط محمد |
بهارش که اینجوری باشه....
بهتر از این شعر فرغانی برای بیان این روز ها پیدا نکردم.....

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت / هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن / تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسيد / نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
پيش از دو روز بود از آن دگر کسان / بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر کنيم / تا سختی کمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی / اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده در اين خانه مال و جاه / اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طيع / اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست / هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نيکی دعای سيف / يک روز بر زبان شما نيز بگذرد

 

 

پی نوشت ۱:دیشب بعد از مناظره  حدود ساعت ۱بودکه رفتیم بیرون  ببینیم چه خبری هست؟؟ باورم نمی شد ...جو بی سابقه ای بود...انگار که ساعت ۸ ۹ شب بود.خیابان ها مملو از ماشین و ترافیک...همه جا شلوغ بود..بعد از مدتی که پشت ترافیک بودیم رسیدیم به زیر پل پارک وی...طرفدار های موسوی یک سمت و طرفدار های احمدی نزاد سمت دیگر بودند و بر علیه هم شعار می گفتند... معلوم نبود که طرفدار های کروبی و رضایی کجا بودند؟؟جو زیبایی که در این چند انتخابات اخیر اگه نخوام بگم  اصلا نبوده  باید بگم کم نظیر بوده..به طوری که با خودم آرزو کردم که کاش همیشه انتخابات بود......اگرچه که آخرش زیاد هم خوب نبود و نیروی انتظامی با باطوم دنبال طرفدار های موسوی افتادند و حتی چند نفری رو  هم مصدوم کردند و همه مجبور شدیم که فرار کنیم ولی به همش می ارزید....

پی نوشت ۲:یکی از دوستان در این مدت با کامنتاش منو شرمنده کرد...دوست عزیز خواهش می کنم اگه مطلبی یا صحبتی هست به ایمیلم بزن...اینجا جای اون بحث ها نیست...

+نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت1:19توسط محمد |
بهار...

بهار دارد می آید بدون این که حتی ذره ای دلم برای بهار و روزهاش تنگ شده باشد..بهار که خیلی وقت است   آمده است. و فقط انتظار روزها و ساعات بهاری را داشتیم  که آن هم  دارد آرام آرام می آید..بهار که حتی خود زمستان هم نتوانست بفهمد  که چگونه جای آن را گرفت چه برسد به من..زمستان که خیلی زود مثل تمام لحظه های خوب رفت...رفت و فقط دلتنگی و حسرتش  رو برامون  باقی گذاشت....دلتنگی یخ زدن دست هایمان از برف که با ساعت ها گرم نگه داشتن باز هم یخ بود...حسرت درست کردن آدم برفی هایی که مدت ها به ما زل می زدندو با دهان بسته هزاران حرف می زدند.زمستانی که هیچ شباهتی به زمستان نداشت و فقط اسم زمستان بود.. نمی دونم چه بلایی سر زمستان آوردیم که انقدر زود رفت و داغ زمستانی  ،زمستانی رو بر دلمون گذاشت...زمستان که خیلی عجله داشت برای رفتن...خیلی دیر آمد و خیلی خیلی زود رفت.شاید زمستان خیلی زود ازدست ما خسته شد و توان ماندن در بین انسان ها رو نداشت و  به جای این که رفتن تک تک ما را ببیند خودش رفت.. ...رفت تا با رفتنش نشون بده که روز های خوب زندگی خیلی زود میگذرند زودتر از آن که فکرش رو بکنی...  رفت با رفتنش بهمون بگه که لحظه های با هم بودن رو داریم خیلی  آسان از دست می دهیم و فقط یاد و خاطره اش هست که باقی می مونه...شاید می خواست بگه که بیشتر قدرهمدیگر رو بدونیم ...شاید دوباره روزهای زمستانی بیایند ولی ما نباشیم که در این روز ها باشیم...

بهار که خیلی زود آمد نمی دانم همین قدر هم زود جایش را به تابستان می دهد یا کاسه ی صبرش بیش از این اندازه هاست...وخواهد توانست دوام بیارد در این روزها...

+نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت15:27توسط محمد |
ش ق ه

 

احساس می کنم  دارم شقه شقه می شوم...

بدون هیچ صدایی

دارم

شقه

شقه

می شوم...!!

غم

نمی دانی

 دارد چگونه

شقه

شقه

 شقه ام می کند..

 

پی نوشت ۱:هنوز زمستان تمام نشده دلم برایش تنگ شده!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت12:30توسط محمد |
فانوس...

بعضی لحظه ها وقتی داری  توی کوچه ی تنهایی بدون هیچ هدفی راه می ری ،شاید داشتن یک فانوس کوچک برای ادامه دادن راهت کافی باشه...درست وقتی که احساس می کنی هیچ تکیه گاهی نداری  و باید تنهایی تمام راه ها رو با تمام سراشیبی هاش با یک فانوس  طی کنی تا شاید به مقصدت برسی .مهم برات فقط رفتن وادامه دادن وعبور از این باتلاق های  رو به روت هست..اما وقتی توی یک جاده ی پر پیچ و خمی نا خواسته افتاده باشی ،با فانوس حتی قدمی هم نمی تونی تکونی بخوری چه برسه به این که بخوای راه رو ادامه بدی.برای رفتنت نیاز داری به به یک امید،امیدی که بهت ایمان و انگیزه بده تا بتونی از مسیر های مختلف روبه روت  که از هیچ کدومش هم خبری نداری عبور کنی...

 

اما مشکل زمانی پیدا می شه که امیدم داشته باشی ولی راه رو ندانی،ندانی که از کدام مسیر باید عبور کنی تا به مقصدت برسی....اما اگه کسی بود که دستت رومی گرفت و از این مسیرهای پرپیچ وخم عبورت می داد شاید به مقصدت می رسیدی. ولی حیران می مانی که چه بر سرت خواهد آمد ..یا گم خواهی شد و به جای رفتن مسیر درست  راه های اشتباه رو خواهی رفت و یا هم به مقصدت خواهی رسید.اما دشوار تر از همه زمانی که همون همراهت که تو بهش اعتماد کردی و دستت رو دادی بهش تا باخودش ببره  بهت خیانت کنه و بین راه و توی کوچه های خلوت دستت رو رها کنه و تنها بزارت و بره و هرچی هم التماسش می کنی هیچ فایده ای نداشته باشه و تو فقط باید رفتنش رو نگاه کنی و حسرت بودنش رو بخوری و تنهایی به راهی که نمی دونی آخرش کجاست ادامه بدی......

 

پی نوشت 1:دارم دوباره از نو می سازمت!!!!

 

پی نوشت 2:چه زود این روزها می گذرد؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت3:3توسط محمد |